تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد، وجود نازک‌ت آزرده گزند مباد


تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
 وجود نازک‌ت آزرده گزند مباد

همیشه واکنش بدن آدم‌ها، تن آدم‌ها، همزمانی با زمان بروز فاجعه (بیماری، شکست، مرگ، خیانت، قطع رابطه و ...) ندارد. این‌ را چشم‌ به خون نشسته‌ی تو که فشار بالای چشم‌ت مویرگ‌هایش را دانه‌دانه پاره کرده و چشم‌ت را خون انداخته ، یادآوری می‌کند. یادم نرفته بود. هنوز نمی‌خوابم اگر تصمیم به کم کردن قرص‌های شبانه بگیرم و ...
صبح می‌آیم کنار تخت‌ت نگاه‌ت می‌کنم. مرتب و عمیق نفس‌ می‌کشی و دل‌م نمی‌آید بیدارت کنم تا بخواهم بگذاری چشم‌ت را ببینم. آرام دست می‌کشم به پهلویت انگار اگر لمس‌ت کنم  خیالم از بودن‌ت، نفس کشیدن‌ت کمی قرار می‌گیرد. چشم‌هایت را باز می‌کنی . نگاه‌ت پرسش‌گرانه نگاهم می‌کند. آماده‌ای تا اگر خواسته‌ای هست سر صبح با جان و دل از خواب بلند شوی. آرام دست تکان می‌دهم و می‌گویم، بخواب بخواب دارم می‌رم. توی جایت پهلو به پهلو می‌شوی و زمزمه می‌کنی: در پناه خدا.  


عنوان شعری از حافظ

11:06 AM + |
چیزهایی هست که نمی‌دانی- هشتم
Inline image 1

چیزهایی هست که نمی‌دانی- هشتم


داشتم فکر می‌کردم چرا من نمی‌توانم شعرها‌یم را از حفظ بخوانم؟ چرا تو که شعر می‌خواندی کلمه‌ای هم یادت نمی‌رفت؟ از هرجا هم که قطع می‌کردی می‌توانستی ادامه‌اش بدهی؟ چرا من خیلی وقت است درگیر دو خط نوشته هستم که تمامش نمی‌کنم ؟ که بشود شعر ، و آخرین شعری که برای تو می‌نویسم. شاید می‌دانم آخرینم که باشد برای تو .. از چه باید بنویسم؟ اگر با این شعر آخر تمام نشدی من کجا و کی تمام می‌شوم از نبودن‌ت ؟ باید بتوانم این چند خط را تمام کنم:

 

نوشتم دوست‌ت دارم

و خیابان ِ محبوبمان یک طرفه شد


1:52 PM + |
...

 

هر روز این‌ لحظه‌ را دارم‌
که‌ از پوستم‌ تو دور می‌شوی‌.

 

بیژن نجدی

*

2:18 PM + |
خداحافظ اي هم‌نشين هميشه


خداحافظ ای هم‌نشين هميشه

"چشم‌هایم را بستم و سعی کردم اتفاقی را که افتاده‌است باور کنم. شانه‌هایم به شدت درد گرفته بود. همیشه وقتی دچار غم عمیقی می‌شوم شانه‌هایم شروع می‌کنند به  تیر کشیدن. انگار کسی دست‌هایش را می‌گذارد روی کتف‌هایم و می‌خواهد استخوان‌هایشان را از توی گوشت و پوست بکشد بیرون."

مصطفی مستور- کتاب سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار
10:23 AM + |
چه بی‌وطن هستیم پس ما!



*چه بی‌وطن هستیم پس ما!

من اول با صدای"بورا دوران" شنیدم توی ماهواره که راک تره آهنگش، گیتار برقی داره و... اولش خیلی حواسم بهش نبود تا اینجاش که می‌گه" وطنم کنار توست و .. چه فرقی می‌کنه نفس بکشم یا نکشم وقتی از تو دورم و ..."
بعدش مطمئن بودم یه ورژن دیگه‌ش رو هم باید جایی شنیده‌ باشم، و بله شنیده بودم. با آدمی مشهورتر و و آهنگی پاپ‌تر شاید. "مهسون" رو یادت هست؟ که چقدر با یکی دیگه از  آهنگ‌هاش توی ماشین‌ت گریه کردم؟ خیلی ....

به هر حال من دو تا ورژن رو می‌ذارم اینجا، چون هردوش رو دوست داشتم. تو اول کدوم رو گوش بدی؟ نمی دونم. اما اگر حوصله کردی تا دوتاش رو گوش بدی بهم بگو کدوم رو خوش‌ت اومد. 

 

Gül Senin Tenin (rose is your skin)
Bende Güller icinde Kafesteyim (and l am in cage inside roses)
Vatanim Senin Yanin (my homeland is near you)
Ben de Senin Kölenim (and l am your slave)

Defalarca Denedim, Olmuyor Askim (l have tried many times,it doesnt become,my love)
Ne Yaptiysam Ben Seni Unutamadim(i couldnt forget you even whatever l have done)
Bir Söz Var ya Diyorsun Gel Ayrilalim (you know one word ''com'n lets seperate')
Ben senden vazgeçemem isteme yok hakkın(i cant give up you,you dont have a right to want this)


Söyle Askim Senden Uzak (say,my love,distant from you)
Ne Farkeder Nefes Almak (what is the diffrence betweet to breath or not)
Vazgectim Herseyden Bak (look,i give up everything)
Bir Canim Var O da Senin Olsun Al (l have one heart,it shall be yours,take)



12:09 PM + |
تیر خلاص

 Inline image 1


"سال‌ها پیش در یک کتاب وحشتناک خوانده بود فاجعه نه ساده است و نه ناگهانی. یعنی هم ترکیب چند چیز است و هم ذره ذره اتفاق می‌افتد. معمولا چند چیز باید به هم بچسبند تا فاجعه ای رخ دهد. ‏نوشته شده بود از این نظر فاجعه مثل خوشبختی است. در خوشبختی هم چند چیز باید همزمان اتفاق بیافتد تا کسی خوشبخت شود. پول تنها کافی نیست. عشق تنها کافی نیست. شهرت تنها کافی نیست. اما اگر همه این ها با هم باشند شاید بشود گفت کسی خوشبخت شده است. تنها تفاوت آن ها شاید این باشد که در خوشبختی انگار چیزها خیلی ضعیف به هم چسبیده اند و هر لحظه ممکن است از هم متلاشی شوند اما در فاجعه اگر چیزها به هم چسبیدند دیگر هیچ وقت از هم جدا نمی شوند؛ چون وقتی چیزی اتفاق افتاد دیگر نمی توان آن را به حالت اول برگرداند.‏ نویسنده نوشته بود وقتی لیوانی شکست دیگر شکسته است. وقتی چیزی سوخت دیگر سوخته است. وقتی کسی روی سرسره رفت دیگر باید تا آخر شیب پایین برود. برگشتنی در کار نیست. برای همین است که از نظر نویسنده‌ی کتاب، هر خوشبختی همیشه در معرض فروریختن و تبدیل شدن به فاجعه است اما فاجعه ها هرگز تبدیل به خوشبختی نمیشوند؛ حتی شاید شدت‌شان هم بیشتر بشود یا همان طور ثابت باقی بمانند اما به هر حال از بین نمی‌روند. به همین دلیل روز به روز به فاجعه ها اضافه می‌شود و از خوشبختی‌ها کم می‌شود.

بعد نویسنده به عنوان نمونه‌ای شایع از تبدیل یک خوشبختی به فاجعه ، با دقت شرح داده بود که چه‌طور عشق‌ها اول تبدیل می‌شوند به دوست داشتن‌های ساده، بعد به بی‌تفاوتی و گاه به نفرت و در نتیجه خوشبختیِ موقتی مثل عشق تجزیه می‌شود به یک فاجعه‌ی ماندگار . توی کتاب نوشته شده بود  فاجعه مثل این است که به کسی چند گلوله شلیک کنیم؛ به طوری که گلوله آخر _ به عنوان تیر خلاص _ توی شقیقه اش شلیک شود."

 

مصطفی مستور- کتاب سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار

1:16 PM + |
چیزهایی هست که نمی‌دانی- هفتم
Inline image 1

چیزهایی هست که نمی‌دانی- هفتم

توی انگشتم سوزن رفته بود و همینطور چند دقیقه‌ی درد می‌کرد. گفت، فشارش بده. تا زهر ِ سوزن بیرون نیاید دردش آرام نمی‌گیرد. راست می‌گفت. فشارش دادم آنقدر که خون‌ش در آمد. دردش افتاد .

آدمی هست در من، که رفته گوشه‌ی خودش نشسته و غمگین غمِ نمناکِ خودش را می‌خورد. از درد به خودش می‌پیچد، عصبانی‌ست، خشم‌ش را فریاد نزده، زهر کلماتِ نشسته در تنش را بیرون نریخته. کلمه‌های فرو خورده، کلمه‌های به‌هنگام نگفته، بیشتر آزارش می‌دهند انگار خودش سوزن به تنِ خودش می‌زند و خبری از جوالدوز نیست... باید برایش قصه‌ی حسن کچل‌ که سیب خیلی دوست داشت بگویم، سیب بچینم،  بکشمش بیرون از گوشه‌اش. دندان‌های ترک خورده‌اش را یکی یکی بکشم، خلاص‌ش کنم از دندانی که درد می‌کند، که دندانِ پردرد این همه نگه داشتن نمی‌خواهد. 

Labels:

1:16 PM + |
چیزهایی هست که نمی‌دانی- ششم
Inline image 1

چیزهایی هست که نمی‌دانی- ششم

 

نخ‌ها را که به شلوارم چسبیده جمع می‌کنم و سنجاق قفلی را به خط‌های دوخته شده‌ی نخ‌های نارنجی می‌کشم و هر خط فاصله‌ را که ریز ریز کنار هم جاده‌ای نارنجی ساخته‌اند ، می‌شکافم. از نوجوانی و جوانی‌اش  برایم می‌گوید از این که چرا قیچی را باید از دسته‌ی آن به دست دیگری داد و نه از سر آن ، و این‌ها را چگونه و کی یاد گرفته که حواسش، استعدادش، همتش  او را به دوازده چرخ و طبقه هفتم از کارخانه‌ی کوچکش و ساختمانِ فلان و ...  رسانده و ... حرف می‌ز‌ند و سوزن‌ها آخِ پارچه‌ها را در آورده‌اند، نخ‌ها آه می‌کشند. نخ؟ نخ‌های نارنجی‌یه کیسه‌های پارچه‌ای برای حفظ محیط زیست، حفظ سلامتِ آیندگان، آیندگان؟ من آینده‌اش هستم؟ آینده‌ای که از میانِ تکه پارچه‌ها و قیچی برقی، و انگشتی که بارها لای سوزنِ چرخ گیر کرده و خون انداخته لایی‌های سفید یقه‌های نیمه دوخته شده را برایم ساخته؟ برایش ساخته‌ام؟   

حواسم به صدای چرخ نیست، به حرف‌هایش هم،  فقط هر از گاهی  که کیسه‌ها را برای بند رد کردن به من می‌دهد به چشمانش نگاه می‌کنم، که یعنی گوشم با شماست .. دل‌م اما ... بریده‌ست .. از همه‌چیز.

 قیچی را از دسته‌اش به من نده،  سرش را به گردن‌م بگیر.



Labels:

11:30 AM + |
به انتظار فصل تو ...

همواره در حسرت بعدی، فصلی متفاوت: حسرت ما حسرت گور است.

 

از کتاب: خاطرات سیلویا پلات. مهسا ملك مرزبان – نشر ني

12:58 PM + |
Home | Feed | Email | Profile





::کافه خرید ::

:: مي خونم ::
Blogroll Me!
:: گذشته ها ::
Free counter and web stats