دنیا را نگه دارید، می‌خواهم پیاده شوم
یک‌نفر باید باشد که این لعنتی را نگه دارد. به اندازه‌ی ثانیه‌ای تا من پیاده شوم.

شهرِ‌بازی رفتن‌ها را که یادت هست؟ گوریل‌انگوری که همان اول هم بود و شهر-بازی از دست‌های به هوا رفته‌ای انگوری‌یه، گوریلی شروع می‌شد که دوستش هم داشتم حتی.
من آدمِ بازی‌های چرخش‌ی نیستم. این که همه ایستاده باشند و تو را نگاه کنند، و تو بچرخی و تاب بخوری و دیگران برایت دست تکان دهند، و فکر کن کسی هم حوالی‌یه گوش تو جیغ بکشد که یعنی خیلی خوش‌حالیم و خوش ‌می‌گذرد. من همیشه از شهرِبازی و بازی‌هایی که بعد از پیاده شدن از آنها گیج بودم، می‌ترسیدم. من خیلی وقت‌ها دل‌م به هم خورده بود از این همه چرخش، از این همه صورت‌های منتظری که برایم دست تکان می‌دادند. انگار که در گودالِ چرخنده‌ای فرو رفته باشی و همه بیرون گودال به تماشای تو، و تو از این چرخش مدام همه‌چیز را محو و کشیده ببینی. صورت‌های نزدیکِ محو، بی‌چشم، بی‌صورت. چقدر این‌وقت‌ها تشخیصِ آن‌که به تو نزدیک‌ترست و دوست‌تر، آنکه نگرانی‌اش در چشم‌هایش نمایان است ناممکن است. تو گمان می‌کنی همه‌ی صدا‌های دفرمه شده تکرار نامِ توست. که"میم"ِ نامِ تو بهانه‌‌ای‌ست ‌که دل‌ت قلاب شود به صدایی که محتاجِ شنیدن‌ش هستی تا چرخیدن‌ها را تاب بیاوری. اما در همهمه‌ای این سرگیجه‌ی مدام، صدای آن‌که باید، شنیدنی نیست. نمی‌توانی بشناسیش. دوستت بود؟ انگار بود ... همه شبیه همند... هه! بدتر این‌که، شاید اصلا صدایت نکرده باشد. همان که بهتر از همه می‌داند تو را، یا گمان می‌کردی که روزهای سرگیجه‌دارت را بلد است و صدایش سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی است، که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید...

یک‌نفر باید باشد که برای ثانیه‌ای این لعنتی را نگه دارد. به اندازه‌ی لیوانِ خنکی مهربان‌ی.
2:44 PM + |
تکه‌‌های سرنوشت‌ِ مرا یا باد برده یا جا گذاشته‌ام جایی میانِ اولین‌‌ها
تکه‌‌های سرنوشت‌ِ مرا یا باد برده یا جا گذاشته‌ام جایی میانِ اولین‌‌ها

این روزها به‌هم‌ریخته‌ام. تکه‌های به‌هم‌ریخته شاید توصيف خوبی‌ باشه برای من. البته سگ بستگی هم باید اضافه کنم به این حالتِ موجود که اومده و رخنه کرده انگار...
به‌هم‌ریختگی تا قبل از این که قرص‌هایِ سبزِ ریز رو بعد از قرصای بزرگِ قرمز- هه! بازم سبز و سرخ!- بخورم، یه حالتی‌یه که یعنی هر‌ تکه‌ای از من جایی که من قبلا اون‌جا بودم جا گذاشته شده. با من نیومده.. مونده...

خیلی جاها و زمان‌ها بودن که من جا موندم از خودم. این شبا که بی‌خوابی هست و قرصِ ماه کامله و از توی تختم می‌تونم ببینمش رو به ماه به خودم می‌گم، سخت نگیر خلک‌جان! –آره! می‌تونم قربون صدقه‌ی خودم هم برم گاهی!- خب همه جا می‌مونن از خودشون. حالا کم و زیاد داره، حواس جمعی و بی‌خیالی داره، تابِ تحمل داره و بی‌تابی...
من توی خیابونِ وصال، قدس، اسکندری شمالی، جویبار، لارستان، تجریش، ولی‌عصر از پائین تا بالا، فرودگاه مهر‌آباد و خیلی تقاطع‌های کوچیک و بزرگِ خیابونای زندگی‌ام‌، جا موندم. روی برگای تقویم، روی همه‌ی مهر و آبانِ پاییز‌ها، دی ماهِ زمستونا، خرداد و تیر ِ بهار و تابستون ...

.یه جایی یه روزی نوشته بودم: چشمان‌ت را به روی خداحافظی می‌بندی، دست‌ت در دست‌م تکانش می‌دهد... خب وقتی اینو نوشتم یعنی خیلی از جاموندن‌ها وقتای خداحافظی اتفاق افتاده و من چقدر دوست ندارم این "خداحافظی"‌های لعنتی رو، این "به امید دیدار‌"های تاریخ ندارِ معلق رو... یا مثلا همین وقتِ بغل کردن‌هایی که دریغ کردم از خودم و تو... اووه... زیادن اصلا، خیلی زیاد... واسه من که دریغ کردن توی خیال و واقعیت نقش مهمی بازی می‌کنه. -راستی یه دوستی به من گفت یه کم واقعی‌تر باش. کتاب شعر و فیلم که نیست همه‌چی! منم گفتم خب! -یه تکه‌هایی رو هم فک کردم باهام اومدن. با خودم برشون داشتم. اونم همش واسه این بوده که این جا گذاشتن‌ها رو تجربه نکرده بودم تا اون موقع. دل‌م ندونسته بود این دردا چه جوری‌ان... اولین‌ها، سخت‌تر باورت می‌شن. سخت‌تر بر‌می‌گردن....

بی‌خوابی که می‌یاد سراغت می‌بینی نه نیومده. عمیق‌تر از همیشه جامونده. چسبیده به سنگ‌فرش‌های خیابون. هر وقت که برگردی برای بردنش، همرات نمی‌یاد... می‌دونم! می‌دونم که قرصا اثر می‌کنن و من باز می‌شم یه آدمِ مرتب منظم‌ی که به‌هم‌ریخته نیست و پاچه‌ی نو و کهنه‌ی هیچ بشری رو هم نمی‌گیره. اما یادم می‌مونه این جا‌موندنِ آخر رو، خیابون ولی‌عصر، چهارراه طالقانی، کنار سینما قیام...
3:38 PM + |
اما ز گوشه‌ای، از چشم‌ها نهان، می‌تابد آفتاب
اما ز گوشه‌ای، از چشم‌ها نهان، می‌تابد آفتاب

پرچم من سرخ و سبزش، بنفش و کبود شده. پرچم من گوشه‌ی چپِ دست‌م حک شده و با هر تپش قلب‌م همراهم می‌مونه. حتی اگه دیگه دردی نداشته باشه .اما تو که با فریادت، سیاهی دستات. شکستن و تحقیر من و ما رو می‌خوای... نه! تو گمان نکنم پرچمی داشته باشی.


عنوان: شعری از سیاوش کسرایی
8:23 PM + |
تابلوهایت را برعکس میخ بزن
گاهی اوقات پشتِ تصویرهای قاب گرفته شده‌ی دیوارها کلی خاطره‌ منتظر نشسته است. منتظر که برگردانی‌شان. به دست‌خط‌های رنگ‌دار که هر کدام نشانه‌ی تواند نگاه کنی. به تاریخ‌ها ... روزهای بی‌بهانه‌ای که هدیه گرفتی‌شان. به دست‌هایی که برای تو نوشته‌اند، به نگاه‌های نزدیک و دوری که لابه‌لای کلمه‌ها نگرانِ تو هستند.
گاهی اوقات تابلوهایت را برعکس میخ بزن.
1:56 PM + |
روی کتف‌های تو لانه می‌سازم
از هیچ
پرت می‌شوم اینجا
و دانه‌ات را باد
از هیچ کجای بالا‌دست
رها می‌کند روی دامن امنم
تو ریشه می‌زنی در من
سبز می‌شوی
و روی کتف‌های تو لانه می‌سازم
برای روز مبادا
برای گریه‌های طولانی
برای لحظه‌های کوتاهی
که با تو قهر خواهم کرد

و بعد از آشتی
زمین دوباره همان گلوله‌ی آبی‌ست
که رها مانده در بلندی اعماق
چقدر زیر پایمان خالی‌ست
و آسمان
چقدر خالی‌تر

رویا زرین
12:19 PM + |
آن زن که درآينه می‌گريد
خنده‌دار است گمانم . هيچ وقت فکر کرده بودی؟ اين فاصله ... فاصله ... فاصله. زندگی من لبريزدلهره‌های معصومانه‌ی کودکی است که معلمش به او تنها لغت " فاصله" را سرمشق داده است و هر چه می‌نويسد شب درازتر می‌شود و دفتر تمام نمی‌شود. بر ديوار می‌نويسد ... بر در می‌نويسد ... بر گوشه‌های چشمهای آن زن که در آينه می‌گريد ...
...

به انتهاي جمله رسيده‌ام. فکر مي‌کنم: نقطه، سرِ خط. فکر مي‌کنم: جمله را ادامه بدهم ... چند تا نقطه کنار هم بگذارم .... و جمله ي ديگري بر هم وزن، بر همان معنا بنويسم ... فکر مي‌کنم: چرا نمي‌زني زير همه چيز؟ ... چرا نمي‌بيني که نمي‌تواني؟
مي‌گويم: مگر اين تو نبودي که فکر مي‌کردي مي‌تواني تا آنجا بماني که دلت مي‌خواهد ... بي‌هراس از ذهنيت گروهي، که تاييدت نمي‌کند ... مي‌تواني ببُري هر وقت که بخواهي. نتوانستم. نمي‌توانم. عجيب است ... نمي‌توانم ادامه بدهم ... نمي‌توانم ببُرم.

به انتهاي يک جمله رسيده‌ام. فکر مي کنم:نقطه
سر خط.

ازآرشیو وبلاگ لیلای لیلی
2:43 PM + |
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست
فکر می‌کنم دوستِ خوبی نیستم. گاهی که با من حرف نمی‌زنی، وقتایی که صدات بغض داره و من بی‌دست و پا می‌شم و انگار هیچ‌کاری نیست که از دستِ من بر بیاد. از کی این حسِ لعنتی داره باهام می‌یاد که دوستی بلد نیستم؟ که اصلا از کجا معلوم که از اول‌ش هم بلد بودم؟
فکر می‌کنم حتما اونقدر هستم کنارت که بتونی با من حرف بزنی که خالی بشی از دردی که هست و این همه داره گلوت رو فشار می‌ده. فکر می‌کنم راه‌ها رو باز گذاشتم و تاکید کردم که هستم. اما آیا واقعا بودم؟ آیا این کافی‌یه؟
گم کردم حرفایی که باید بهت بگم رو، گم کردم سوالایی رو که باید به وقتش بپرسم لابد و نمیپرسم و تو توی دل‌ می‌گی این مریم هم که نمی‌دونه اصلا باید از من بپرسه تا من بگم، و منم فکر می‌کنم تو باید بدونی که من سوال کردنی نیستم زیاد... هرچند که خودم آدمی هستم که باید بهم اصرار کنن. ازم بخوان تا حرف بزنم یا جایی برم یا قراری یا.. . همیشه هم نه ها ! اما خب بیشتر اصراری هستم تا برعکس‌ش!
سوال نمی‌کنم. هی لای دست و پات نمی‌پیچم فقط از پشتِ پنجره‌ات رد می‌شم تا اگر خواستی پرده رو کنار بزنی و اشاره کنی و ...
3:53 PM + |
Home | Feed | Email | Profile





:: فتوبلاگ ::

:: مي خونم ::
Blogroll Me!
:: گذشته ها ::
Free counter and web stats